تبليغاتX
گندم
من در ظلمت شب هستم ولی می کوشم روشن ببینم....

                     "دربارۀ عشق"

 

((عشق،تنها آزادی در دنیاست،زیرا چنان روح را تعالی

 

میبخشد که قوانین بشری و پدیده های طبیعی مسیر آن را

 

تغییر نمیدهند.

 

محبوبم،اشک هایت را پاک کن! زیرا عشقی که چشمان

 

ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته،موهبت صبوری

 

و شکیبایی را نیز به ما ارزانی میدارد.اشک هایت را پاک

 

کن و آرام بگیر،زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای

 

آن عشق است که رنجِ نداری،تلخی بی نوایی و درد جدایی

 

را تاب می آوریم.

 

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد،از پی اش بروید،

 

هر چند راهش سخت و ناهموار باشد.هنگامی که با بالهایش

 

شما را در بر میگیرد،تسلیمش شوید،گرچه ممکن است تیغ

 

نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند.وقتی با شما سخن

 

میگوید باورش کنید،گرچه ممکن است صدایش رؤیاهاتان را

 

پراکنده سازد،همان گونه که باد شمال باغ را بی بر میکند.زیرا

 

عشق همان گونه که تاج بر سرتان میگذارد،به صلیبتان میکشد.

 

همان گونه که شما را می پروراند،شاخ و برگتان را هرس میکند.

 

همان گونه که از قامتتان بالا میرود و نازکترین شاخه هاتان را

 

که در آفتاب میلرزاند نوازش میکند،به زمین فرو میرود و

 

ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند میلرزاند.عشق شما را

 

همچون بافه های گندم برای خود دسته میکند.میکوبدنتان تا

 

برهنه تان کند.سپس غربالتان میکند تا از کاه جداتان کند.

 

آسیابتان میکند تا سپید شوید.ورزتان میدهد تانرم شوید.آنگاه

 

شما را به آتش مقدس خود میسپارد تا برای ضیافت مقدسِ خداوند،

 

نانی مقدس شوید.

 

او پرنیانِ نوازشِ ظریف را احساس کرد که گرد قلب فروزانش

 

پرپرزنان میچرخیدند،و عشقی بزرگ وجود او را تسخیر کرد...

 

عشقی که قدرتش ذهن آدمی را از دنیای کمیت و اندازه جدا

 

میکند...عشقی که زبان به سخن میگشاید،هنگامی که زبان زندگی

 

فررو میماند...عشقی که همچون شعلۀ کبودِ فانوس دریایی،راه را

 

نشان میدهد و با نوری که به چشم دیده نمیشود هدایت میکند.

 

زندگی بدون عشق،به درختی میماند بدون و میوه.عشق بدون

 

زیبایی،به گل هایی میماند بدون رایحه و به میوه هایی که هسته

 

ندارند...زندگی،عشق و زیبایی،یک روحند در سه بدن که نه از

 

یکدیگر جدا میشوند و نه تغییر میکنند.

 

جانهای خاکی ما که اشتیاقی پنهان به حقیقت دارند گاه به گاه

 

برای مصالح زمینی از آن دور میشوند،و برای هدفی زمینی از

 

آن جدا می افتند.با وجود این،همۀ روح ها در دستان امنِ عشق

 

اقامت دارند تا زمانی که مرگ از راه برسد و آن ها را نزد خدا به

 

عالم بالا ببرد.

 

برای خاطر عشق به من بگو،آن شعله چه نام دارد که در دلم

 

زبانه میکشد،نیرویم را میبلعد و اراده ام را زایل میکند؟

 

خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و با هم

 

بودنی مُجِدانه است.عشق ثمرۀ خویشاوندیِ روحی است و اگر این

 

خویشاوندی در لحظه ای تحقق نیابد،در طول سالیان و حتی نسل ها

 

نیز نخواهد یافت.

 

فقط عشقِ آدمِ کور است که نه زیبایی را درک میکند و نه زشتی را.

 

عشق،وقتی دچار غم غربت باشد،از حساب زمان و هیاهوی آن ملول

 

میگردد.

 

عشق از ژرفای خویش آگاه نمیشود،جز در لحظۀ جدایی.

 

عشق در ردایِ افتادگی از کنارمان میگذرد؛ اما ما میترسیم و از او

 

میگریزیم،یا در تاریکی پنهان میشویم،یا این که تعقیبش میکنیم و به

 

نام او دست به شرارت میزنیم.

 

عشق رازی است مقدس.برای کسانی که عاشقند،عشق برای همیشه

 

بی کلام میماند؛اما برای کسانی که عشق نمی ورزند،عشق شوخیِ

 

بی رحمانه ای بیش نیست.

 

حتی عاقل ترینِ مردمان نیز زیر بار سنگین عشق خم میشوند؛اما به

 

راستی،عشق به سبکی و لطافت نسیم خوشِ لبنان است.

 

عشق واژه ای از جنس نور،بر صفحه ای از جنس نور نوشته میشود.

 

عشق همانند مرگ همه چیز را دگرگون میکند.

 

نخستین نگاه معشوق،به روح ازلی میمانَد که بر سطح آبها

 

روان شد،بهشت و جهنم را آفرید،سپس گفت:"باش!"و همه چیز

 

موجود شد.

 

آیا عشق مادر یهودا به فرزندش کمتر از عشق مریم به فرزندش

 

عیسی بود؟

 

هنگامی که عشق دامن میگسترد،کلام خاموش میشود.

 

آدمیان محصول عشق را،تنها بعد از غیبت یار و تلخی صبر و

 

تیرگی یأس درو خواهند کرد.

 

ای عشق که دستان خداییت بر خواهش های من لگام زده،

 

و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده،مگذار توان و

 

استقامتم از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد که خویشتنِ ناتوانم را

 

وسوسه میکند.بگذار گرسنۀ گرسنه بمانم،بگذار از تشنگی بسوزم،

 

بگذار بمیرم و هلاک شوم،پیش از آن که دستی برآورم و از پیاله ای

 

که تو آن را پر نکرده ای،یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک

 

نساخته ای.))

 

                                    -جبران خلیل جبران-

....................................................................................

 

.........................................................

 

.....................................

 

سلام.....

ببخشید چند وقتی نبودم.....بیمارستان بودم.بخاطر قرصهایی که میخورم...

برام دعا کنید....داغونم....

دوستون دارم...........

+ نوشته شده در  86/06/15ساعت   توسط گندم | 

               " دربارۀ خدا "

 

((با انسان از خدا سخن گفتن،زیباست.ما نمیتوانیم به طور کامل

 

ذات خدا را درک کنیم،زیرا ما خدا نیستیم.اما میتوانیم به شعور خود

 

مجال دهیم تا با تجلیات مشهود خداوند رشد یابد.

 

هنگامی که عشق میورزید مگویید:"خدا در دل من است"،بلکه

 

بگویید:"من در دل خدا هستم".

 

ای هستیِ آگاه که پنهان از دیده ای،در جهان هستی و برای

 

جهان هستی! تو میتوانی صدایم را بشنوی،زیرا تو درون منی و

 

تو میتوانی مرا ببینی،زیرا تو بصیری؛لطف کن و در روح من

 

دانه ای از حکمتت بکار تا در جنگلِ تو ببالد و از میوه های تو

 

بیاورد.آمین!

 

روح در جست و جوی خداست،همان طور که حرارت بالا میرود،

 

یا آب،دریا را میجوید.توانِ جست و جو و میل جست و جو،دارایی

 

ذاتی روح است.و روح هیچگاه راه خود را گم نمیکند.همان طور که

 

آب به بالا نمیرود.همۀ روح ها در خداوند[جمع] خواهند شد.

 

نخستین اندیشۀ خداوند یک فرشته بود.نخستین واژۀ خداوند یک

 

انسان بود.

 

خداوند شرارت نمیکند.او به ما خرد و قدرت یادگیری میدهد تا

 

همواره مراقب دامهای گمراهی و تباهی باشیم.

 

خداوند ما را،شبنم و اشک را،در تشنگیِ پر از مهر و محبتش

 

خواهد نوشید.

 

من خدا را میبینم که همچون مه از دریاها و کوه ها و دشت ها بالا

 

می آید...خداوند از طریق مشیتش میبالد،و انسان و خاک،و همۀ

 

چیزهای روی زمین،به یاری اشتیاقشان،به سوی خدا بالا میروند.

 

غم مخورید ای عزیزانِ ناتوانم،زیرا قادری متعال در پسِ پشت و

 

آن سوی این جهان مادی هست،قادری که همه عدل است و رحمت است

 

و شفقت است و عشق.

 

هیچ کس نمیتواند چیزی را بر شما معلوم کند مگر آنچه در پگاهِ

 

آگاهی شما نیم خفته است...و همان طور که هر یک از شما در نزد

 

خداوند و فهمش از زمین،یگانه باشد.

 

من از آغاز اینجا بوده ام و تا پایان نیز خواهم بود؛زیرا وجود مرا

 

پایانی نخواهد بود.روح انسانی فقط پرتوی از آن مشعل فروزان است

 

که خداوند در روز نخست آفرینش از خویش جدا کرده است.

 

تصور هرکس از خداوند با تصور دیگری از او متفاوت است،

 

بنابراین،کسی نمیتواند دین خویش را به دیگری بدهد.

 

تو ای انسان! خواهان آن هستی که دنیا را با چشمان خداوند ببینی،

 

و رازهای جهان دیگر را با فکر بشری کشف کنی.چنین است ثمرات

 

بیخبری.

 

همۀ روح ها در خداوند جمع خواهند شد...هنگامی که روح به

 

خداوند میرسد،خواهد دانست که به خدا رسیده است،و نیز خواهد دانست

 

که چیزی فراتر از خودش در خداوند میجوید،و خدا نیز می بالد و میجوید

 

و متبلور میشود.

 

و اگر میخواهید خدا را بشناسید،در پی کشف رازها نباشید.بلکه به

 

گرداگرد خویش نگاه کنید،او را خواهید دید که با کودکان تان سرگرم

 

بازی است.و به آسمان بنگرید؛او را خواهید دید که در میان ابرها گام

 

برمیدارد،در حالی که دستهایش را در آذرخش دراز کرده است و در

 

باران پایین می آید. او را خواهید دید که در گلها میخندد،آن گاه به پا

 

میخیزد و در لابلای درختان،دستانش را برای شما تکان میدهد.))

 

      

                                          -جبران خلیل جبران-

 

.......................................................................................

 

.......................................................

 

.......................................

 

سلام.....

 

دیروز بابام با کمربند اونقدر زد تو کمرم و پاهام که دیگه رنگ پوستم

 

پیدا نیست.....خیلی درد دارم....شب نتونستم بخوابم،فقط آه و ناله کردم...

 

انشاالله یه روزی بشه که همۀ این دردسرها تموم بشه.......

 

بچه ها خواهشاً برام دعا کنید.....

 

دوستون دارم......
+ نوشته شده در  86/05/28ساعت   توسط گندم | 

 

...............................

 

..هنگامی که موسی عهد خدمت خود را به پایان رساند و

 

با خانوادۀ خود از حضور شعیب رو به دیار خویش کرد،

 

آتشی از جانب طور دید. به خانوادۀ خود گفت :((شما در

 

 اینجا درنگ کنید که من آتشی از دور دیدم.میروم تا شاید از

 

 آن خبری بیاورم یا برای گرم شدن شما شعله ای برگیرم))

 

هنگامی که موسی به آن آتش نزدیک شد،از جانب وادی

 

ایمن،در آن سرزمین مبارک،از میان یک درخت ندایی رسید

 

که:((ای موسی!منم خدای یکتا،پروردگار جهانیان.))

 

........................................................................

 

سلام..............

 

اینم دو آیه سوره قصص که گفته بودم...

 

به این دو آیه خیلی فکر کردم،همه ما دوست داریم با خدا حرف بزنیم،

 

منم خیلی دوست دارم،...یکی از اشتباههای من این بود که فکر میکردم

 

اگه بخواهیم از خدا کمک بگیریم و باهاش حرف بزنیم،پس خدا هم باید

 

به زبون آدمیزاد حرف بزنه....

 

ولی الان فهمیدم که حرفهای خدا را خیلی جاها میشه پیدا کرد...تو کتابها،

 

حتی از زبون خیلی ها میشه شنید،ولی اشکال من اینه که فقط زبون

 

آدمیزاد بلدم...خوش به حال اون عدّه از آدمایی که زبون خدا هم بلدن....

 

......................

 

.......................................

 

...................................................

 

نمیدونم چرا هرچی زمان میگذره اخلاقای مامان و بابام بدتر میشه،

 

میدونم اونا صلاح منو میخوان..ولی شما بگید آخه با کتک بچه تربیت

 

میشه؟؟؟؟ به خدا نمیشه...دیگه زیادی از حد منو میزنن،مامانم خیلی

 

محکم نمیزنه،ولی بابام............... .مشکل اینه که سر موضوعات

 

مسخره.... .دیروز به مامانم گفتم میخوام شام ماکارونی درست کنم...

 

شب بابام به خاطر اینکه ته دیگ سیب زمینی گذاشته بودم کلّی بهم

 

محکم زد..میگفت تو میدونی من ته دیگ نونی بیشتر دوست دارم به

 

خاطر همین این کارو کردی...ظرف ماکارونی را محکم کوبوند تو پام..

 

..........من اصلاً قصدی نداشتم...............................................

 

یه ته دیگ ارزش کتک داره؟ موندم !!!.....................

 

.....................................

 

......................................................

 

.........................................

 

ممنون از نظرات قشنگتون.....گلبرگ جون خیلی دوست دارم

 

.............

 

دوستون دارم...

 

تا بعد.......

 

+ نوشته شده در  86/05/22ساعت   توسط گندم | 

 

سلام.....

 

دلم طوفانی،قایقهام هم شکسته،حتی یه نفر نیست که منو به قایق خودش

 

راه بده تا از این طوفان نجات پیدا کنم..تنها این منم و ستارها و ماه که

 

نورش روشنی بخش امیدم هستش....آیا کسی هست که مرا به قایق خودش

 

راه بدهد؟؟؟؟؟؟؟

 

دیروز داشتم قرآن میخوندم،سوره قصص.رسیدم به آیه بیست ونه و سی،

 

حسابی گریم گرفت...خیلی به موسی حسودیم شد...دوست دارم شما هم

 

این دو آیه را بخونید،اگه خوندید خوشحال میشم نظرتونو بدونم.......

 

بدنم دیگه بی حس شده....دیگه به خودش رنگ کبودی گرفته....

 

نمیدونم چرا اینجور میشه...گناه بزرگی نکردم که اینجور باید سرم بیاد...

 

.....................

 

.................................

 

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

 

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

 

                                                                    حافظ

..............................

 

...............................................

 

برام دعا کنید...چند روزه بدجور دارم کتک میخورم...

 

دوستون دارم....

 

+ نوشته شده در  86/05/19ساعت   توسط گندم | 

 

سلام…..

 

خیلی حالم بده…

 

آخه یک روز بیمارستان بستری بودم….خسته شدم….من تازه اول جوونی و

 

عشق و حال،ولی……  شدم مرده متحرک….نمیدونم چیکار کنم؟  یکی از دوستام

 

 میگفت

 

اگه قرصهای اعصابم بذارم کنارحالم بهتر میشه...ولی نمیتون...موندم آخر و

 

 عاقبتم چی میشه؟؟ منی که از سن هفده سالگی دارم این همه قرص اعصاب

 

 میخورم،دیگه

 

خدا به دادم برسه….از همتون خواهش میکنم برام دعا کنید…

 

خیلی ازتون ممنونم به خاطر نظرات قشنگتون..بلکه دلم به امید دادنهای  شما

 

خوش باشه.......راستیتش فردای اون روزی که از بیمارستان لعنتی مرخص

 

شدم،با

 

بابا و مامانم دعوام شد...اونم چه دعوایی.... آخرش کشید به خوردن لوله ی جارو

 

 برقی به کمرم...الان هم که دارم مینویسم یه دست به کمرم....بعد از اون قضیه یه

 

 اتفاق باعث شد که کلی پشت سرم حرف بزنن..از اون روز شدم خراب فامیل،ولی

 

کم کم با رفتارام فامیل هم فهمیدن که اینکاره نیستم به غیر از مامان و بابام..بی

 

 خیال.

 

خیلی درد دارم ،نمیتونم بنویسم

 

.....دوستون دارم..

 

 

تا بعد........

+ نوشته شده در  86/05/17ساعت   توسط گندم | 

 سلام.........

 

میخوام شروع کنم.....

 

شماها که منو نمیشناسید،پس براتون همه ماجرا را تعریف میکنم.....

 

من دختر بدشانسی هستم،خیلی بدشانس.....

 

اگه ماجرای زندگی خودم را براتون بگم،شما هم بهش پی میبرید......

 

بذارین از اولین مشکلم براتون بگم که همه غم و غصه هام از اونجا

 

شروع شده.....این قضیه را فقط من میدونم وخدای من واون........

 

حدود دو سال پیش بود...اونروز خیلی بهم خوش گذشته بود....ولی

 

یه اتفاق همه چیزو خراب کرد...به خاطر شیطنت های بیجای خودم

 

ازهشت پله افتادم...(شاید خیلی هاتون تا حالا حدس زده باشید).....

 

هیج جای بدنم نشکست ولی بدنم درد میکرد...(میخوام باهاتون رک

 

باشم و هر اتفاقی که افتاده براتون تعریف کنم،پس رک مینویسم)....

 

شکمم خیلی درد میکرد....یکی دوهفته خونریزی شدیدی داشتم ولی

 

نذاشتم کسی بفهمه...دیگه از درد داشتم میمردم....رفتم دکتر....دکتر

 

معاینم کرد....وقتی بهم گفت چی شده،به قول معروف وا رفتم........

 

با گریه از مطب اومدم بیرون.........(خودتون فهمیدید چی شده بود)

 

حالم حسابی گرفته شد....اگه پای پسری در میون بود اینقدر ناراحت

 

نمیشدم....هنوز باورم نشده بود....سه تا دکتر دیگه هم رفتم و همینو

 

گفتن....خیلی خودم را روی این موضوع حساس کردم....به هیچ کس

 

نگفتم...چون میدونستم کسی حرفمو باور نمیکنه..اونقدر عصبی شدم

 

که کارم به دکتراعصاب و قرصهای عصبی شد.....هنوز هم بعد از دو

 

سال روزی حدود بیست تا قرص عصبی میخورم و خودتون هم خوب

 

میدونید که این برای یکی به سن من خیلی بده..........................

 

دیوونه شدم....البته این هم باید بگم که عصبی بودن من فقط به این

 

دلیل نیست...من مشکل خانوادگی زیاد دارم..خیلی زیاد..مامان و بابام

 

منو یه دختر خراب میدونن..نمیدونم چرا...من نه رفتارم و نه تیپی که

 

بیرون میرم طوری که به دختر خرابها بخوره....تازگی ها هم که دست

 

بابام روم بلند شده.....

 

فیلم گیس بریده را خیلی دوست دارم....بعضی صحنه هاش خیلی شبیه

 

زندگی منه...دختری که باباش فکرای اشتباهی نسبت بهش داره واونو

 

کتک میزنه و میخواد به زور شوهرش بده...زندگیم شده یه فیلم....

 

دارم هق هق میزنم و نمیتونم دیگه چیزی بنویسم....فقط بدونید همه

 

اینا

 

واقعیت هستش..........

 

تا بعد......وبقیه داستان زندگیم....................
+ نوشته شده در  86/05/14ساعت   توسط گندم | 
سلام سلام سلام سلام

دوباره برگشتم.... با کوله باری از غم....

خیلی دلم براتون تنگ شده بود.... ولی نمیتونستم بیام.... آخه چند وقتی بیمارستان بستری

بودم..... بیخیلیلی....

میخوام از نو شروع کنم..  فقط میخوام از خودم بهتون بگم... فقط نمیدونم از کجا شروع کنم

؟؟؟ ..... من خیلی دست به قلمم خوب نیست یعنی اصلا خوب نیست... خب به نظر شما من

از کجا شروع کنم؟؟؟؟.........   میخوام شما بهم بگید.... قربون همتون برم...

دعا کنید زودتر حالم خوب بشه....

+ نوشته شده در  86/04/30ساعت   توسط گندم | 
سلام .ممنون از همه ی شما دوست های گلم که به من سر میزنید با عرض معذرت من دیگه

 نمی تونم آپ بشم ولی همه ی شما را دوست دارم . به امید دیدار .

+ نوشته شده در  85/07/15ساعت   توسط گندم | 
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه ی رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی

به یک استاد پیر سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد .

استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمان کل باشگاه ها

ببیند . در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این مدت حتی یک فن

جودو به او تعلیم نداد . بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار 

می شود . استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن فن

کار کرد . سرانجام مسابقات شروع شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن فن همه ی حریفان

خود را شکست دهد . سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهی برنده شود و سال بعد نیز

در مسابقات کشوری موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و عنوان قهرمانی سراسر کشور را از آن خود

کند. وقتی مسابقات به پایان رسید . در راه بازگشت به منزل کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.

استاد گفت : دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ثانیا تنها امیدت

همان یک فن بود و سوم این که تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن گرفتن دست چپ حریف بود

که تو چنین دستی را نداشتی .

   .یاد بگیر در زندگی از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی.

+ نوشته شده در  85/06/13ساعت   توسط گندم | 
                                                 گل می روید باد می وزد

                                       زمانه می گذرد و اینک دستانم می نویسد

                                              چه بیهوده تکراریست روییدن

                                              چه بیهوده تکراریست وزیدن

                                             چه بیهوده تکراریست گذراندن

                                   و من هستم در میان اتاق های سرد و خالی

                                         در میان بی جواب ترینسوال ذهنم

                                             در کنج ویرانه ی غربت دلم

                           و باز دستانم می نویسد تنهاییم را بر روی باد که می وزد

                           در میان گل برگ های گل که پرپر می شود و من در میان

                                   آدمیان این روزگار بی جان تنها می گذراند

                    بی امیدم به فردا به تکرار های بیهوده چه خوب می شود اگر بنویسم

                           هرگز نروید گل هرگز نوزد باد و زمانه هرگز پیدا نکند

                         چون حداقل بیهوده تکرار نمی کنم     بغض تنهایی را...................

+ نوشته شده در  85/06/01ساعت   توسط گندم | 
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم       وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

 پر پروانه شکستن هنر انسان نيست                     گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم  

 يادمان باشد سر سجاده عشق                             جز براي دل محبوب دعايي نکنيم 

 يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند                         طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

 

+ نوشته شده در  85/05/28ساعت   توسط گندم | 
  یک داستان کوتاه :

ساشی کوچول پس از این که برادرش متولد شد از پدر و مادرش تقاضا کرد که او را با نوزاد تنها بگذارند.

آنان نگران بودند که مبادا مثل تمام دختر های چهار ساله احساس حسادت کند و بخواهد او را بزند یا به

زمین بیندازد . از این رو حرف وی را نپذیرفتند . ساشی با آن طفل با مهربانی رفتار می کرد تا این که

درخواست او مبتنی بر تنها ماندن باطفل موجه جلوه کرد و پدر و مادرش اجازه دادند.

ساشی با غرور به اتاق طفل رفت و در را بست . لای آن را کمی باز گذاشت. برای پدر و مادر کنجکاو

وجود همچین شکاف کافی بود تا وی را ببینند و به سخنانش گوش فرا دهند . آنان دیدند که ساشی

کوچولو با آرامی به سوی برادر نوزاد خود رفت صورتش را به صورت او نزدیک کرد و به آرامی گفت :

طفلک به من بگو پیش خدا بودن چه احساسی دارد . من دارم فراموش می کنم .

                                                                                                              دان میلمان

+ نوشته شده در  85/05/21ساعت   توسط گندم | 
                                          با هلهله رقصید زمین

                                                    عشق محک خورد

                                                    آغوش خدا باز شد و

                                                    کعبه ترک خورد 

       میلاد مولی الموحدین امیر المومنین علی (ع) بر همه ی شماخصوصا پدران عزیز مبارک باد.

+ نوشته شده در  85/05/17ساعت   توسط گندم | 
خیال کردم در کنار ساحل با خدا قدم می زنم . در آسمان تصویری از زندگی خود را دیدم . در هر قسمت

دو جای پا دیدم . یکی متعلق به من و دیگری به خدا. وقتی آخرین تصویر زندگی خود را دیدم به جای پای

روی شن نگاه کردم . دیدم که چندین زمان در زندگی ام فقط یک جای پا بیشتر نیست . دریافتم که این

در سخت ترین نقاط زندگی ام اتفاق افتاد . برای رفع ابهام از خدا سوال کردم : خدایا فرمودی اگر به تو

 ایمان بیاورم  هیچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت . دیدم که در سخت ترین نقاط زندگی ام فقط یک

جای پا بیشتر نیست . چرا در زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم تنهایم گذاشتی ؟!  خدا فرمود:

فرزند عزیزم تو را دوست دارم و تنهایت نمی گذارم . در مواقع سخت اگر یک جای پا می بینی ......

در آن لحظات تو را به دوش کشیده ام.

+ نوشته شده در  85/05/13ساعت   توسط گندم | 
لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ. گلها انار شد داغ داغ . هر اناری

هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند . دانه ها توی انار جا نمی شدند . انار کوچک بود .  دانه ها

ترکیدند . انار ترک برداشت . خون انار روی دست لیلی چکید . لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید .

مجنون به لیلی اش رسید . حدا گفت راز رسیدن فقط همین بود . کافی بود انار دلت ترک بردارد.

                                                                                                              عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در  85/05/12ساعت   توسط گندم |